تبليغاتX
Dream

Dream

My words fly up, my thoughts remain below; words without thoughts never to heaven go. "Shakespeare


فرشته به زمین آمد

به او گفت:

تو انسانی؛

پس

وظایفی داری

انسان بودن

انسانیت؛ وظیفه توست

 اولین و آخرین وظیفه تو.


+ نوشته شده در Thu 15 May 2008ساعت 11 PM توسط رویا عجمی |


بخشی از مصاحبه بلند لارنس گرایل با آل پاچینو در کتابی به نام "گفتگو با آل پاچینو" به مناسبت سالروز تولد مرد بزرگ سینمای هالیوود "آل پاچینو"  

(25 آوریل 1940 ، 6 اردیبهشت)

 

از مرگ می ترسی؟

آگاهانه نه، سعی می کنم بهش فکر نکنم.

فکر می کنی در جوانی بمیری؟

اخیرا" استخوان انگشتان پای چپم ضرب دیده بود. به دکتر گفتم:"خب، خودش بهتر می شود،نه؟" او گفت نه. من فهمیدم سنی وجود دارد که در آن همه چیز خود به خود بهتر نمی شود.

می توانیم موضوع را عوض کنیم، چه کارهایی کرده ای؟

نامه رسان، سرایدار و فروشنده کفش بوده ام. در میوه فروشی، داروخانه و سوپرمارکت کار کرده ام. وقتی کارگر حمل و نقل باشی، به اولین چیزی که نگاه می کنی، کتاب است. همه کتاب دارند؛ هزاران هزار، آنها را توی جعبه می گذارند. خیلی گول زننده است؛ 5 هزار جلد کتاب جلد نازک را در جعبه می گذارم. من مجبور بودم برای 3 دلار در ساعت یک پیانو را به زور از پله ها بالا ببرم. آثار هنری را هم جا به جا می کردم. وقتی یک مجسمه خیلی باارزش را حمل می کنی و به دیوار می خوری، خیلی عالی است. این اتفاق برای من افتاد. سر مجسمه روی شانه اش افتاد؛ یک اثر هنری باارزش، و من این جمله معروف را شنیدم که:"خسارتش را می دهی." کنترلچی سینما هم بوده ام. مردم همیشه از من می پرسیدند:"فیلم کی شروع می شود؟" "«آخرین سکانس کی بود؟» همه جور سوالی می کردند؛ «فیلم خوبی است؟». بالاخره فهمیدم مردم به هرچه که من می گویم گوش می دهند. با یک کنترلچی دیگر شرط بستم که می توانم کاری کنم که مردم در خیابان صف ببندند جلوی سینما. بعد به مردم گفتم به خاطر شلوغی باید توی خیابان صف ببندند.

کسی اعتراض نکرد؟

نه، همان جا صف بستند.

پس شرط را بردی، پولت را داد؟

اخراج شدم.



+ نوشته شده در Thu 24 Apr 2008ساعت 11 PM توسط رویا عجمی |





Charles Spencer Chaplin

Born16 April 1889
Died 25 December 1977 (aged 88)
Occupation Actor, Director Years active 1914 – 1976






نامه معروف چارلی چاپلین به دخترش

ژرالدين دخترم


   اينجا شب است٬ يک شب نوئل. در قلعه کوچک من همه سپاهيان بی سلاح خفته اند...
نه برادر و نه خواهر تو و حتی مادرت، بزحمت توانستم بی اينکه اين پرندگان خفته را بيدار کنم، خودم را به اين اتاق کوچک نيمه روشن٬ به اين اتاق انتظار پيش از مرگ برسانم.
   من از توليس دورم، خیلی دور......اما چشمانم کور باد، اگر یک لحظه تصویر تو را از چشمان من دور کنند. تصویر تو آنجا روی میز هست. تصویر تو اینجا روی قلب من نیز هست. اما تو کجایی؟ آنجا در پاریس افسونگر بر روی آن صحنه پر شکوه "شانزلیزه" میرقصی. این را میدانم و چنانست که گویی در این سکوت شبانگاهی، آهنگ قدمهایت را می شنوم و در این ظلمات زمستانی، برق ستارگان چشمانت را می بینم.
   شنيده ام نقش تو در نمايش پر نور و پر شکوه نقش آن شاهدخت ايرانی است که اسير خان تاتار شده است. شاهزاده خانم باش و برقص. ستاره باش و بدرخش. اما اگر قهقهه تحسين آميز تماشاگران و عطر مستی گلهايی که برايت فرستاده اند تو را فرصت هشياری داد٬ در گوشه ای بنشين ٬ نامه ام را بخوان و به صدای پدرت گوش فرا دار. من پدر تو هستم٬ ژرالدين من چارلی چاپلين هستم. وقتی بچه بودی٬ شبهای دراز به بالينت نشستم و برايت قصه ها گفتم. قصه زيبای خفته در جنگل، قصه اژدهای بيدار در صحرا٬ خواب که به چشمان پيرم می آمد٬ طعنه اش می زدم و می گفتمش برو.
 
من در رويای دخترم خفته ام. رويا می ديدم ژرالدين٬ رويا.......
 
   رويای فردای تو، رويای امروز تو، دختری می ديدم به روی صحنه٬ فرشته ای می ديدم به روی آسمان٬ که می رقصيد و می شنيدم تماشاگران را که می گفتند: "دختره را می بينی؟ اين دختر همان دلقک پيره، اسمش یادته؟ چارلی".
   آره من چارلی هستم. من دلقک پيری بيش نيستم. امروز نوبت تو است. برقص من با آن شلوار گشاد پاره پاره رقصیدم، و تو در جامه حریر شاهزادگان می رقصی. این رقص ها، و بیشتر از آن، صدای کف زدنهای تماشاگران، گاه تو را به آسمان ها خواهد برد.
برو،آنجا برو اما گاهی نیز بروی زمین بیا و زندگی مردمان را تماشا کن.

   زندگی آن رقاصگان دوره گرد کوچه های تاریک را، که با شکم گرسنه میرقصند و با پاهایی که از بینوایی می لرزد. من یکی ازاینان بودم ژرالدین و در آن شبها٬ در آن شبهای افسانه ای کودکی های تو، که تو با لالایی قصه های من٬ به خواب میرفتی و من باز بیدار می ماندم در چهره تو می نگریستم، ضربان قلبت را می شمردم و از خود می پرسیدم: چارلی آیا این بچه گربه، هرگز تو را خواهد شناخت؟
تو مرا نمی شناسی ژرالدين. در آن شبهای دور، بس قصه ها با تو گفتم، اما قصه خود را هرگز نگفتم. این داستان شنیدنی است:
    داستان آن دلقک گرسنه ای که در پست ترين محلات لندن آواز می خواند و می رقصيد و صدقه جمع می کرد. اين داستان من است. من طعم گرسنگی را چشيده ام. من درد بی خانمانی را چشيده ام و از اينها بيشتر٬ من رنج آن دلقک دوره گرد را که اقيانوسی از غرور در دلش موج می زند، اما سکه صدقه رهگذر خودخواهی آن را می خشکاند، احساس کرده ام.
با اينهمه من زنده ام و از زندگان پيش از آنکه بميرند نبايد حرفی زد. داستان من به کار تو نمی آيد، از تو حرف بزنيم. به دنبال تو نام من است: "چاپلين". با همين نام چهل سال بيشتر مردم روی زمين را خنداندم و بيشتر از آنچه آنان خنديدند، خود گريستم.
   ژرالدين در دنيايی که تو زندگی می کنی، تنها رقص و موسيقی نيست، نیمه شب هنگامی که از سالن پر شکوه تاتر بیرون میایی، آن تحسین کنندگان ثروتمند را یکسره فراموش کن، اما حال آن راننده تاکسی را که ترا به منزل می رساند بپرس، حال زنش را هم بپرس و اگر آبستن بود و پولی برای خریدن لباس بچه اش نداشت، چک بکش و پنهانی توی جیب شوهرش بگذار. به نماینده خودم در بانک پاریس دستور داده ام، فقط این نوع خرجهای تو را بی چون و چرا قبول کند اما برای خرجهای دیگرت باید صورتحساب بفرستی.

  گاه به گاه با اتوبوس، با مترو شهر را بگرد. مردم را نگاه کن و دست کم روزی يکبار با خود بگو:" من هم یکی از آنان هستم".
  تو یکی از آنها هستی دخترم، نه بیشتر، هنر پیش از آنکه دو بال دور پرواز به آدم بدهد، اغلب دو پای او را نیز می شکند.

   وقتی به آنجا رسیدی که یک لحظه خود را برتر از تماشاگران رقص خویش بدانی، همان لحظه صحنه را ترک کن و با اولین تاکسی خود را به حومه پاریس برسان؛ من آنجا را خوب می شناسم، از قرنها پیش آنجا گهواره بهاری کولیان بوده است. در آنجا رقاصه هایی مثل خودت را خواهی دید، زیباتر از تو، چالاک تر از تو و مغرورتر از تو. آنجا از نور کورکننده ی نور افکن های تاتر "شانزلیزه" خبری نیست؛ نورافکن رقاصگان کولی تنها نور ماه است، نگاه کن، خوب نگاه کن؛ آیا بهتر از تو نمی رقصند؟ اعتراف کن دخترم؛ همیشه کسی هست که بهتر از تو می رقصد، همیشه کسی هست که بهتر از تو می زند و این را بدان که در خانواده چارلی هرگز کسی آنقدر گستاخ نبوده است که به یک کالسکه ران یا یک گدای کنار رود سن ناسزایی بدهد.

   من خواهم مرد و تو خواهی زیست. امید من آن است که هرگز در فقر زندگی نکنی، همراه این نامه یک چک سفید برایت می فرستم، هر مبلغی که می خواهی بنویس و بگیر. اما همیشه وقتی دو فرانک خرج می کنی، با خود بگو:"دومین سکه مال من نیست؛ این مال یک فرد گمنام باشد که امشب یک فرانک نیاز دارد"
جستجویی لازم نیست. این نیازمندان گمنام را ،اگر بخواهی، همه جا خواهی یافت.

   اگر از پول و سکه با تو حرف می زنم، برای آن است که ازنیروی فریب و افسون این بچه های شیطان خوب آگاهم٬ من زمانی دراز در سیرک زیسته ام و همیشه و هر لحظه٬ بخاطر بند بازانی که از روی ریسمانی بس نازک راه می روند٬ نگران بوده ام٬ اما این حقیقت را با تو می گویم دخترم: مردمان بر روی زمین استوار٬ بیشتر از بند بازان بر روی ریسمان نا استوار٬ سقوط می کنند. شاید که شبی درخشش گرانبهاترین الماس این جهان تو را فریب دهد، آن شب این الماس ریسمان نا استوار تو خواهد بود و سقوط تو حتمی است. شاید روزی چهره زیبای شاهزاده ای تو را گول زند، آن روز تو بندبازی ناشی خواهی بود و بندبازان ناشی همیشه سقوط می کنند.
دل به زر و زیور نبند٬ زیرا بزرگترین الماس این جهان آفتاب است و خوشبختانه این الماس بر گردن همه می درخشد.

   اما اگر روزی دل به آفتاب چهره مردی بستی، با او یکدل باش، به مادرت گفته ام در این باره برایت نامه ای بنویسد؛ او عشق را بهتر از من می شناسد و او برای تعریف یکدلی، شایسته تر از من است.

   کار تو بس دشوار است، این را می دانم، به روی صحنه جز تکه ای حریر نازک، چیزی بدن ترا نمی پوشاند. به خاطر هنر می توان لخت و عریان به روی صحنه رفت و پوشیده تر و باکره تر بازگشت؛ اما هیچ چیز و هیچکس دیگر در این جهان نیست که شایسته آن باشد که دختری ناخن پایش را به خاطر او عریان کند.
   برهنگی، بیماری عصر ماست و من پیرمردم و شاید که حرفهای خنده دار می زنم اما به گمان من، تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریانش را دوست می داری.

   بد نیست اگر اندیشه تو در این باره مال ده سال پیش باشد. مال دوران پوشیدگی؛ نترس، این ده سال ترا پیر تر نخواهد کرد.




 

+ نوشته شده در Tue 15 Apr 2008ساعت 6 PM توسط رویا عجمی |

کم آوردم

می خوام اعتراف کنم، آره من کم آوردم، از نسل خودم جا موندم، نسلی که منو توی دو راهی گذاشته نمی دونم ازش طرفداری کنم به بهانه وجود آدم هایی محق به نام انسان یا هر روز و هر روز بیشتر ازش لجم بگیره به جرم اکثریت دور و برم، ولی خوب که نگاه می کنم می بینم شاید اصلا من مال این نسل نیستم آره من جا نموندم من اشتباه این نسل و این روزگار سیاه و این زمونه ام شاید کمی خودخواهی باشه ولی من و اقلیت من هایی که تک و توک مانده ایم به نسل آدم هایی تعلق داریم که می دانستند ع ش ق اتفاقی است در خود کلمه نه تقلایی برای بوجود آمدن، آدم هایی که زندگی برایشان دویدن و تنه زدن نیست زندگی برایشان آهسته قدم زدن و دیدن است و شاید گاهی دویدن به رسم روزگار، آدم هایی که گاهی هم با خودشان خلوت می کنند، آدم هایی که سکوت کردن یاد می دهند و لبخند زدن بلدند.

من آرامش و راه رسیدن به آرامش را گم کرده ام که مقصر آن را کسی نمی دانم به جز این روزگار و آدم های سیاه و سفید دوروبرم، خسته ام از اینکه حتی سفر و فراموشی نیز دیگر نمی تواند آرامش بدهد که هیچ، حتی... و چطور باور کنم که: "...و گاهی ترنم فراموشی چقدر خوب است مثل زمانی که مه غلیظ و غلیظ تر می شود و تو حتی له له روزهای نخستین را از یاد خواهی برد و برای هر سوال بی دلیل پی جواب نخواهی گشت، من به فراموشی مدیونم..."


کم آوردم، من می خواهم عاشقی کنم در سکوت چشمانم نه در کلام لبانم، می خواهم برای نگه داشتن گل عشق در باغچه زندگی تلاش کنم نه برای شکفتن این گل!!!!!


من خسته ام، خدای من کو؟ خدای عشق کجاست؟


+ نوشته شده در Tue 8 Apr 2008ساعت 0 AM توسط رویا عجمی |


گلها جواب زمین اند به سلام آفتاب، نه زمستانی باش که بلرزانی نه تابستانی که بسوزانی، بهاری باش تا برویانی ...
                             
                                  نوروز 1387 مبارک.................


                               
                              

+ نوشته شده در Wed 19 Mar 2008ساعت 11 PM توسط رویا عجمی |


باد!!!!

شمع روشن شد
گل بخندید
پروانه شاد شد
چرخید
تیرگی مرد
پرنده خواند
شعری سروده شد
یادگاری ها زنده شد
آسمان صاف شد
خورشید درخشید
شقایق آمد
زندگی دوباره شد
قاصدک رقصید
دنیا شادان شد

ولی!
ناگهان،

بادی وزید ...

شمع خاموش شد،
گل گریست،
پروانه مرد.


+ نوشته شده در Sat 15 Mar 2008ساعت 5 PM توسط رویا عجمی |






                             نقد مربوط به درس استاد اردستانی

ادامه مطلب

+ نوشته شده در Fri 29 Feb 2008ساعت 11 PM توسط رویا عجمی |






                          مقاله سیاسی مربوط به درس استاد اردستانی

ادامه مطلب

+ نوشته شده در Fri 29 Feb 2008ساعت 9 PM توسط رویا عجمی |

                                   



                          تحلیل مربوط به درس نقد و تفسیر استاد اردستانی

ادامه مطلب

+ نوشته شده در Fri 29 Feb 2008ساعت 9 PM توسط رویا عجمی |


Remember a day before today
   A day when you were young
   Free to play alone with time
   Evening never came.
   Sing a song that can't be sung
   Without the morning's kiss
   Queen- you shall be it if you wish
   Look for your king


REMEMBER A DAY


   Why can't we play today?
   Why can't we stay that way?
   Climb your favorite apple tree
   Try to catch the Sun
   Hide from your little brother's gun
   Dream yourself away
   Why can't we reach the Sun?
   Why can't we blow the years away?

Pink Floyd
                                                        

 

+ نوشته شده در Sat 16 Feb 2008ساعت 1 AM توسط رویا عجمی |